تبليغاتX
پسری رو به موت (کنکورو میگم)
براي «ذوالقرنين » معاني گوناگوني ذكر شده است.
برخي ذوالقرنين را به معناي ـ دو قرن ـ گرفته اند. به اين معني كه مردم را در حدود دو قرن يا دو نسل دعوت به حق نمود
.
برخي نيز گفته اند: ذوالقرنين، يعني كسي كه بر شرق و غرب دنياي شناخته شده آن روز حكومت داشته است
.
و نگرش ديگري در اين باره وجو دارد در آرامگاه کوروش پيکر تقديس از روح و « فروهر» کوروش را نيز به شکل فرشته اي ساخته بودند،که ذوالقرنين بوده و همانست که مي نويسند بر بالاي آن کتيبه اي داشته که نام کوروش بر آن نوشته بوده بالاي آرامگاهش مجسمه بالدار هنوز هست و ابولکام آزاد براساس همين مجسمه آنرا ذوالقرنين خوانده است و کوروش را همان ذوالقرنين ياد شده در قرآن دانسته است.در تورات هم به کوروش لقب عقاب شرق خطاب کرده اند
.
ذوالقرنين اولين كسي است كه سد ساخته است و از آهن به نحو انبوه استفاده كرده است زيرا سدي كه او ساخته بود از آهن خالص ساخته شده بود
.
در روايات آمده است كه گروهي از مردم نزد ذوالقرنين آمدند و از طائفه اي شرير و خونريز كه به « يأجوج و مأجوج ( همان قوم مغول که منگول است)» معروف است، به شكايت پرداختند و گفتند كه از آزار و اذيتهاي اين قوم به ستوده آمده اند. چه بهتر كه چاره اي براي در امان ماندن از دست آنها انديشيده شود. ذوالقرنين به استغاثه آنها جواب مثبت داد و براي آنها سدي از آهن ساخت تا از آزار و دست درازي آن قوم در امان باشند
.
گفته شده است كه اين سد در مكاني كه از دو طرف با كوههاي سر به فلك كشيده محصور بود، ساخته شده است.اكنون سدي با همان مشخصات در گرجستان امروزي پيدا شده است و در تنگه داريال واقع است
.
برخي با غرض يا به اشتباه اسکندر گجستيک (ملعون) را ذوالقرنين مي دانند ليكن‌ اين‌ معني‌ با لسان‌ قرآن‌ سازش‌ ندارد. چون‌ نخست قرآن‌ ميگويد ذوالقرنين‌ مؤمن‌ به‌ خدا و روز قيامت‌ بوده‌ است‌ و دين‌ او دين‌ توحيد بوده‌ است‌؛ ولي‌ ما ميدانيم‌ كه‌ إسكندر مشرك‌ بوده‌ و در تاريخ‌ آمده‌ است‌ كه‌ ذبيحة‌ خود را براي‌ ستارة‌ مشتري‌ ذبح‌ نموده‌ است‌
.
و دوم قرآن‌ ذوالقرنين‌ را مرد صالح‌ از عباد خدا و صاحب‌ عدل‌ و رفق‌ مي‌شمارد؛ و تاريخ‌ براي‌ إسكندر خلاف‌ آنرا بيان‌ ميكند
.
و سوم اينکه در هيچيك‌ از تواريخ‌ نيامده‌ است‌ كه‌ إسكندر مقدوني‌ سدّ يأجوج‌ و مأجوج‌ را بنا كرده‌ باشد.همان سدي با همان مشخصات در گرجستان امروزي پيدا شده است و در تنگه داريال واقع است.به هر حال از ذوالقرنين در قرآن به عنوان شخصيتي دادگستر و بشردوست ياد شده است.ودر تمام نوشته هايي که از زمان باستان چه در کتابهاي ديني چه کتابهاي غير ديني آمده کوروش را فردي دادگستر و بشر دوست و کسي که اولين بيانيه حقوق بشر را گفته و کتيبه اش هنوز موجود مي باشد حال در زير ترجمه سوره کهف آيه 83 تا 98 که درباره ذوالقرنين است را مي آورم و سپس تفسير اين آيه ها را که مرحوم علامه طباطبايي در تفسير الميزان مي آورم صفحه آن هم مشخص است مي توانيد در اين گرانقدر مطالعه فرماييد دوتا از فروع دين ما تولي و تبري است که يعني دوست داشتن دوستان خدا و دشمن داشتن دشمنان خدا است چون کوروش بزرگ دوست خدا فردي بود که احکام الهي را در زمين جاري مي کرد و در واقع خليفه الله در زمين بود بايد مورد احترام همگي ما باشد و مقامش را گرامي داريم و نگذاريم آرامگاهش از بين برود همانطور که مي دانيم دارند سد سيوند را درست مي کنند و تنگه بلاعي که کلا مي رود زير آب و ممکن به مرور زمان آرامگاه کوروش به مرور زمان بر اثر نم و رطوبت و يا حتا سيل از بين برود هم يادمانهاي باستاني ما از بين مي رود هم سمبل مليت و هويتمان و هم سمبل يک فرد نيک انديش ار نظر کتابهاي آسماني مانند تورات و قرآن که به سمبل و زيارتگاه عاشقان است از بين مي رود ما چه جوري مي توانيم وقتي نوتوانستيم اين ميراث و امانت گذشتگان را حفظ و نگهداري کنيم به آيندگان و تمام انسانهاي دنيا پاسخ دهيم اين مجموعه تنها براي ايران نيست اين ميراثي است براي کل بشر . مهرش افزون پيوسته ي ايران و ايرانش هميشه جاويد باد. درود بر روان پاکش.


ترجمه آيه ها

و از تو از ذو القرنين مي پرسند . بگو : براى شما از او خبرى خواهم خواند ) 83 ( .
ما به او در زمين تمكين و قدرت داديم و از هر چيز وسيلهاى عطا كرديم ) 84
( .
پس راهى را تعقيب كرد ) 85
( .
چون به غروبگاه آفتاب رسيد آن را ديد كه در چشمهاى گلآلود فرو مىرود و نزديك چشمه گروهى را يافت

گفتيم اى ذو القرنين يا عذاب مىكنى يا ميان آن طريقهاى نيكو پيش مىگيرى ) 86
( .
گفت : هر كه ستم كند زود باشد كه عذابش كنيم و پس از آن سوى پروردگارش برند و سخت عذابش كند ) 87
( .
و هر كه ايمان آورد و كار شايسته كند پاداش نيك دارد و او را فرمان خويش كارى آسان گوييم ) 88
( .
و آنگاه راهى را دنبال كرد ) 89
( .
تا به طلوعگاه خورشيد رسيد و آن را ديد كه بر قومى طلوع مىكند كه ايشان را در مقابل آفتاب پوششى ندادهايم ) 90
( .
چنين بود و ما از آن چيزها كه نزد وى بود به طور كامل خبر داشتيم ) 91
( .
آنگاه راهى را دنبال كرد ) 92
( .
تا وقتى ميان دو كوه رسيد مقابل آن قومى را يافت كه سخن نمىفهميدند ) 93
( .
گفتند : اى ذو القرنين ياجوج و ماجوج در اين سرزمين تباهكارند آيا براى تو خراجى مقرر داريم كه ميان ما و آنها سدى بنا كنى ) 94
( .
گفت : آن چيزها كه پروردگارم مرا تمكن و قدرتي آن را داده از خراج شما بهتر است اما مرا به نيرو كمك دهيد تا ميان شما و آنها حائلى كنم ) 95
( .
قطعات آهن پيش من آريد تا چون ميان دو ديواره پر شد گفت : بدميد تا آن را بگداخت گفت : روى گداخته نزد من آريد تا بر آن بريزم ) 96
( .
پس نتوانستند بر آن بالا روند ، و نتوانستند آن را نقب زنند ) 97
( .
گفت : اين رحمتى از جانب پروردگار من است و چون وعده پروردگارم بيايد آن را هموار سازد و به پيمان خود عمل کند و آن سد را متلاشي و پاره پاره گرداند (98)

ترجمة الميزان ج : 13 ص : 503
وحينا و آيه انزله بعلمه و آيه و احاط بما لديهم مىباشد ، يعنى هر چه مىكرد بدون اطلاع ما نبود
.
بعضى از مفسرين گفتهاند : آيه مورد بحث در مقام تعظيم امر ذو القرنين است ، مىخواهد بفرمايد جز خدا كسى به دقائق و جزئيات كار او پى نمىبرد ، و يا در مقام به شگفتى واداشتن شنونده است از زحماتى كه وى در اين سفر تحمل كرده ، و اينكه مصائب و شدائدى كه ديده همه در علم خدا هست و چيزى بر او پوشيده نيست
.
و يا در مقام تعظيم آن سببى است كه دنبال كرده
.
ولى آنچه ما در معنايش گفتيم وجيهتر است
.
ثم اتبع سببا حتى اذا بلغ بين السدين ... كلمه سد به معناى كوه و هر چيزى است كه راه را بند آورد ، و از عبور جلوگيرى كند
.
و گويا مراد از دو سد در اين آيه دو كوه باشد
.
و در جمله وجد من دونهما قوما مراد از من دونهما نقطهاى نزديك به آن دو كوه است
.
و جمله لا يكادون يفقهون قولا كنايه از سادگى و بساطت فهم آنان است
.
و چه بسا گفتهاند : كنايه از عجيب و غريب بودن لغت و زبان آنان باشد ، كه گويا از لغت ذو القرنين و مردمش بيگانه بودهاند ولى اين قول بعيد است
.
قالوا يا ذا القرنين ان ياجوج و ماجوج مفسدون
... .
ظاهر اين است كه گويندگان اين حرف همان قومى باشند كه ذو القرنين آنان را در نزديكى دو كوه بيافت
.
و ياجوج و ماجوج دو طائفه از مردم بودند كه از پشت آن كوه به اين مردم حمله مىكردند ، و قتل عام و غارت راه انداخته اسير مىنمودند
.
دليل بر همه اينها سياق آيه است كه تماما ضمير عاقل به آنان برگردانده شده و ) نيز ( عمل سد كشيدن بين دو كوه ، و غير از اينها
.
فهل نجعل لك خرجا - كلمه خرج به معناى آن چيزى است كه براى مصرف شدن در حاجتى از حوائج ، از مال انسان خارج مىگردد
.
قوم مذكور پيشنهاد كردند كه مالى را از ايشان بگيرد و ميان آنان و ياجوج و ماجوج سدى ببندد كه مانع از تجاوز آنان بشود
.
قال ما مكنى فيه ربى خير فاعينونى بقوة اجعل بينكم و بينهم ردما
.
اصل كلمه مكنى ، مكننى بوده و دو نون در هم ادغام شده به اين صورت در

ترجمة الميزان ج : 13 ص : 505

و در جمله حتى اذا ساوى بين الصدفين قال انفخوا اختصار به حذف به كار رفته ، و تقدير آن : فاعانوه بقوة و آتوه ما طلبه منهم فبنى لهم السد و رفعه حتى اذا سوى بين الصدفين قال انفخوا - او را به قوه و نيرو مدد كرده ، و آنچه خواسته بود برايش آوردند ، پس سد را برايشان بنا كرده بالا برد ، تا ميان دو كوه را پر كرد و گفت حالا در آن بدميد
.
و ظاهرا جمله قال انفخوا از باب اعراض از متعلق فعل به خاطر دلالت بر خود فعل است
.
و مقصود اين است كه دمهاى آهنگرى را بالاى سد نصب كنند ، تا آهنهاى داخل سد را گرم نمايند ، و سرب ذوب شده را در لابلاى آن بريزند
.
و در جمله حتى اذا جعله نارا قال ... حذف و ايجازى به كار رفته ، و تقدير آن اين است كه : فنفخ حتى اذا جعله نارا - دميد تا آنكه دميده شده را و يا آهن را آتش كرد بدين معنى كه : آن را مانند آتش سرخ و داغ كرد
.
و بنا بر اين ، عبارت آن را آتش كرد از باب استعاره است
.
قال اتونى افرغ عليه قطرا - يعنى براى من قطر بياوريد تا ذوب نموده روى آن بريزم و لابلاى آن را پر كنم ، تا سدى تو پر شود ، و چيزى در آن نفوذ نكند
.
فما اسطاعوا ان يظهروه و ما استطاعوا له نقبا
.
كلمه اسطاع و استطاع به يك معنا است
.
و ظهور به معناى علو و استيلاء است
.
و نقب به معناى سوراخ كردن است
.
راغب در مفردات گفته : نقب در ديوار و پوست به منزله نقب در چوب است ، ) يعنى نقب در سوراخ كردن ديوار و پوست ، و نقب در سوراخ كردن چوب به كار مىرود
( .
ضميرهاى جمع به ياجوج و ماجوج برمىگردد
.
در اين جمله نيز حذف و ايجاز به كار رفته و تقدير آن : فبنى السد فما استطاع ياجوج و ماجوج ان يعلوه لارتفاعه و ما استطاعوا ان ينقبوه لاستحكامه مىباشد ، يعنى بعد از آنكه سد را ساخت ياجوج و ماجوج نتوانستند به بالاى آن بروند ، چون بلند بود ، و نيز به سبب محكمى نتوانستند آن را سوراخ كنند
.
قال هذا رحمة من ربى فاذا جاء وعد ربى جعله دكاء و كان وعد ربى حقا كلمه دكاء از دك به معناى شدت كوبيدن است
.
و در اينجا مصدر و به معناى اسم مفعول است
.
بعضى گفتهاند : مراد شتر دكاء يعنى بىكوهان است ، و اگر اين باشد آنوقت به طورى كه گفته شده استعارهاى از خرابى سد خواهد بود
.

ترجمة الميزان ج : 13 ص : 506

قال هذا رحمة من ربى - يعنى ذو القرنين - بعد از بناى سد - گفت : اين سد خود رحمتى از پروردگار من بود ، يعنى نعمت و سپرى بود كه خداوند با آن اقوامى از مردم را از شر ياجوج و ماجوج حفظ فرمود
.
فاذا جاء وعد ربى جعله دكاء - در اين جمله نيز حذف و ايجاز به كار رفته ، و تقدير آن چنين است : و اين سد و اين رحمت تا آمدن وعده پروردگار من باقى خواهد ماند ، وقتى وعده پروردگار من آمد آن را در هم مىكوبد و با زمين يكسان مىكند
.
و مقصود از وعده يا وعدهاى است كه خداى تعالى در خصوص آن سد داده بوده كه به زودى يعنى در نزديكىهاى قيامت آن را خرد مىكند ، در اين صورت وعده مزبور پيشگويى خدا بوده كه ذو القرنين آن را خبر داده
.
و يا همان وعدهاى است كه خداى تعالى در باره قيام قيامت داده ، و فرموده : كوهها همه در هم كوبيده گشته دنيا خراب مىشود
.
و تركنا بعضهم يومئذ يموج فى بعض ... از ظاهر سياق برمىآيد كه ضمير جمع هم به ناس برگردد ، و مؤيد اين احتمال اين است كه ضمير در جمعناهم نيز به طور قطع به ناس برمىگردد ، و چون همه ضميرها يكى است پس آن نيز بايد به ناس برگردد
.
در جمله بعضهم يومئذ يموج فى بعض استعارهاى به كار رفته ، و مراد اين است كه : در آن روز از شدت ترس و اضطراب آنچنان آشفته مىشوند كه دريا در هنگام طوفان آشفته مىشود ، و مانند آب دريا به روى هم مىريزند و يكديگر را از خود مىرانند ، در نتيجه نظم و آرامش جاى خود را به هرج و مرج مىدهد ، و پروردگارشان از ايشان اعراض نموده رحمتش شامل حالشان نمىشود و ديگر به اصلاح وضعشان عنايتى نمىكند
.
پس اين آيه به منزله تفصيل همان اجمالى است كه ذو القرنين در كلام خود اشاره كرده و گفته بود : فاذا جاء وعد ربى جعله دكاء و نظير تفصيلى است كه در جاى ديگر آمده كه : حتى اذا فتحت ياجوج و ماجوج و هم من كل حدب ينسلون و اقترب الوعد الحق فاذا هى شاخصة ابصار الذين كفروا يا ويلنا قد كنا فى غفلة من هذا بل كنا ظالمين و بهر تقدير

ترجمة الميزان ج : 13 ص : 514

رسيد ، آنگاه در باره آن كوه دارد كه كوهى است سبز و محيط بر همه دنيا ، و سبزى آسمان هم از رنگ آن است
.
و از آن جمله اختلافى است كه در باره محل سد ذو القرنين هست
.
در بعضى از روايات آمده كه در مشرق است . و در بعضى ديگر آمده كه در شمال است
.
و در پىريزىاش آن قدر زمين را كندند كه به آب رسيدند ، و در درون سد صخرههاى عظيم ، و به جاى گل مس ذوب شده ريختند تا به كف زمين رسيدند از آنجا به بالا را با قطعههاى آهن و مس ذوب شده پر كردند ، و در لابلاى آن رگهاى از مس زرد به كار بردند كه چون جامه راه راه رنگارنگ گرديد
.
و از آن جمله اختلاف روايات است در وصف ياجوج و ماجوج . از نژاد ترك (مغول)در زمين فساد مىكردند
.
ذو القرنين سدى را كه ساخت براى همين بود كه راه رخنه آنان را ببندد
.
ترجمة الميزان ج : 13 ص : 522

گفتارى پيرامون داستان ذو القرنين بحثى قرآنى و تاريخى در چند فصل

1 - داستان ذو القرنين در قرآن
قرآن در خصوص ذو القرنين هم اكتفا به ذكر سفرهاى سهگانه او كرده ، اول رحلتش به مغرب تا آنجا كه به محل فرو رفتن خورشيد رسيده و ديده است كه آفتاب در عين حمئة و يا حاميه فرو مىرود ، و در آن محل به قومى برخورده است .
و رحلت دومش از مغرب به طرف مشرق بوده ، تا آنجا كه به محل طلوع خورشيد رسيده ، و در آنجا به قومى برخورده كه خداوند ميان آنان و آفتاب ساتر و حاجبى قرار نداده .
و رحلت سومش تا به موضع بين السدين بوده ، و در آنجا به مردمى برخورده كه به هيچ وجه حرف و كلام نمىفهميدند و چون از شر ياجوج و ماجوج شكايت كردند ، و پيشنهاد كردند كه هزينهاى در اختيارش بگذارند و او بر ايشان ديوارى بكشد ، تا مانع نفوذ ياجوج و ماجوج در بلاد آنان باشد .
او نيز پذيرفته و وعده داده سدى بسازد كه ما فوق آنچه آنها آرزويش را مىكنند بوده باشد ، ولى از قبول هزينه خوددارى كرده است و تنها از ايشان نيروى انسانى خواسته است .
آنگاه از همه خصوصيات بناى سد تنها اشارهاى به رجال و قطعههاى آهن و دمهاى كوره و قطر نموده است .

ترجمة الميزان ج : 13 ص : 523
خصوصيت اينكه او مردى مؤمن به خدا و روز جزاء و متدين به دين حق بوده كه بنا بر نقل قرآن كريم گفته است : هذا رحمة من ربى فاذا جاء وعد ربى جعله دكاء و كان وعد ربى حقا و نيز گفته : اما من ظلم فسوف نعذبه ثم يرد الى ربه فيعذبه عذابا نكرا و اما من آمن و عمل صالحا ... گذشته از اينكه آيه قلنا يا ذا القرنين اما ان تعذب و اما ان تتخذ فيهم حسنا كه خداوند اختيار تام به او مىدهد ، خود شاهد بر مزيد كرامت و مقام دينى او مىباشد ، و مىفهماند كه او به وحى و يا الهام و يا به وسيله پيغمبرى از پيغمبران تاييد مىشده ، و او را كمك مىكرده
.
خصوصيت سوم اينكه او از كسانى بوده كه خداوند خير دنيا و آخرت را برايش جمع كرده بود
.
اما خير دنيا ، براى اينكه سلطنتى به او داده بود كه توانست با آن به مغرب و مشرق آفتاب برود ، و هيچ چيز جلوگيرش نشود بلكه تمامى اسباب مسخر و زبون او باشند
.
و اما آخرت ، براى اينكه او بسط عدالت و اقامه حق در بشر نموده به صلح و عفو و رفق و كرامت نفس و گستردن خير و دفع شر در ميان بشر سلوك كرد ، كه همه اينها از آيه انا مكنا له فى الارض و اتيناه من كل شىء سببا استفاده مىشود
.
علاوه بر آنچه كه از سياق داستان بر مىآيد كه چگونه خداوند نيروى جسمانى و روحانى به او ارزانى داشته است
.
جهت چهارم اينكه به جماعتى ستمكار در مغرب برخورد و آنان را عذاب نمود
.
جهت پنجم اينكه سدى كه بنا كرده در غير مغرب و مشرق آفتاب بوده ، چون بعد از آنكه به مشرق آفتاب رسيده پيروى سببى كرده تا به ميان دو كوه رسيده است ، و از مشخصات سد او علاوه بر اينكه گفتيم در مشرق و مغرب عالم نبوده اين است كه ميان دو كوه ساخته شده ، و اين دو كوه را كه چون دو ديوار بودهاند به صورت يك ديوار ممتد در آورده است
.
و در سدى كه ساخته پارههاى آهن و قطر به كار رفته ، و قطعا در تنگنائى بوده كه آن تنگنا رابط ميان دو قسمت مسكونى زمين بوده است .

2 - داستان ذو القرنين و سد و ياجوج و ماجوج از نظر تاريخ
مورخان باستان هيچ يك در اخبار خود پادشاهى را كه نامش ذو القرنين و يا شبيه به آن باشدنام نبردهاند
ترجمة الميزان ج : 13 ص : 524
.
و نيز اقوامى به نام ياجوج و ماجوج و سدى كه منسوب به ذو القرنين باشد نام نبردهاند .
بله به بعضى از پادشاهان حمير از اهل يمن اشعارى نسبت دادهاند كه به عنوان مباهات نسبت خود را ذكر كرده و يكى از پدران خود را كه سمت پادشاهى تبع داشته را به نام ذو القرنين اسم برده و در سرودههايش اين را نيز سروده كه او به مغرب و مشرق عالم سفر كرد و سد ياجوج و ماجوج را بنا نمود ، كه به زودى در فصول آينده مقدارى از آن اشعار به نظر خواننده خواهد رسيد .
و نيز ذكر ياجوج و ماجوج در مواضعى از كتب عهد عتيق آمده .
از آن جمله در اصحاح دهم از سفر تكوين تورات : اينان فرزندان دودمان نوحاند : سام و حام و يافث كه بعد از طوفان براى هر يك فرزندانى شد ، فرزندان يافث عبارت بودند از جومر و ماجوج و ماداى و باوان و نوبال و ماشك و نبراس .
و در كتاب حزقيال اصحاح سى و هشتم آمده : خطاب كلام رب به من شد كه مىگفت : اى فرزند آدم روى خود متوجه جوج سرزمين ماجوج رئيس روش ماشك و نوبال ، كن ، و نبوت خود را اعلام بدار و بگو آقا و سيد و رب اين چنين گفته : اى جوج رئيس روش ماشك و نوبال ، عليه تو برخاستم ، تو را برمىگردانم و دهنههائى در دو فك تو مىكنم ، و تو و همه لشگرت را چه پياده و چه سواره بيرون مىسازم ، در حالى كه همه آنان فاخرترين لباس بر تن داشته باشند ، و جماعتى عظيم و با سپر باشند همهشان شمشيرها به دست داشته باشند ، فارس و كوش و فوط با ايشان باشد كه همه با سپر و كلاهخود باشند ، و جومر و همه لشگرش و خانواده نوجرمه از اواخر شمال با همه لشگرش شعبههاى كثيرى با تو باشند .
مىگويد : به همين جهت اى پسر آدم بايد ادعاى پيغمبرى كنى و به جوج بگويى سيد رب امروز در نزديكى سكناى شعب اسرائيل در حالى كه در امن هستند چنين گفته : آيا نمىدانى و از محلت از بالاى شمال مىآيى .
و در اصحاح سى و نهم داستان سابق را دنبال نموده مىگويد : و تو اى پسر آدم براى جوج ادعاى پيغمبرى كن و بگو سيد رب اينچنين گفته : اينك من عليه توام اى جوج اى رئيس روش ماشك و نوبال و اردك و اقودك ، و تو را از بالاهاى شمال بالا مىبرم ، و به كوههاى اسرائيل مىآورم ، و كمانت را از دست چپت و تيرهايت را از دست راستت مىزنم ، كه بر كوههاى اسرائيل بيفتى ، و همه لشگريان و شعوبى كه با تو هستند بيفتند ، آيا مىخواهى خوراك مرغان كاشر از هر نوع و وحشىهاى بيابان شوى ؟ بر روى زمين بيفتى ؟ چون من به كلام سيد رب سخن گفتم ، و آتشى بر ماجوج و بر ساكنين در جزائر ايمن مىفرستم ، آن وقت
ترجمة الميزان ج : 13 ص : 526
بعضى از مورخين گفتهاند كه ياجوج و ماجوج امتهائى بودهاند كه در قسمت شمالى آسيا از تبت و چين گرفته تا اقيانوس منجمد شمالى و از ناحيه غرب تا بلاد تركستان زندگى مىكردند اين قول را از كتاب فاكهة الخلفاء و تهذيب الاخلاق ابن مسكويه ، و رسائل اخوان الصفاء ، نقل كردهاند .
و همين خود مؤيد آن احتمالى است كه قبلا تقويتش كرديم ، كه سد مورد بحث يكى از سدهاى موجود در شمال آسيا فاصل ميان شمال و جنوب است .

3 - ذو القرنين كيست و سدش كجا است ؟
مورخين و ارباب تفسير در اين باره اقوالى بر حسب اختلاف نظريهشان در تطبيق داستان دارند : الف - به بعضى از مورخين نسبت مىدهند كه گفتهاند : سد مذكور در قرآن همان ديوار چين است .
آن ديوار طولانى ميان چين و مغولستان حائل شده ، و يكى از پادشاهان چين به نام شينهوانكتى آن را بنا نهاده ، تا جلو هجومهاى مغول را به چين بگيرد .
طول اين ديوار سه هزار كيلومتر و عرض آن 9 متر و ارتفاعش پانزده متر است ، كه همه با سنگ چيده شده ، و در سال 264 قبل از ميلاد شروع و پس از ده و يا بيست سال خاتمه يافته است ، پس ذو القرنين همين پادشاه بوده .
و ليكن اين مورخين توجه نكردهاند كه اوصاف و مشخصاتى كه قرآن براى ذو القرنين ذكر كرده و سدى كه قرآن بنايش را به او نسبت داده با اين پادشاه و اين ديوار چين تطبيق نمىكند ، چون در باره اين پادشاه نيامده كه به مغرب اقصى سفر كرده باشد ، و سدى كه قرآن ذكر كرده ميان دو كوه واقع شده و در آن قطعههاى آهن و قطر ، يعنى مس مذاب به كار رفته ، و ديوار بزرگ چين كه سه هزار كيلومتر است از كوه و زمين همينطور ، هر دو مىگذرد و ميان دو كوه واقع نشده است ، و ديوار چين با سنگ ساخته شده و در آن آهن و قطرى به كارى نرفته .

ترجمة الميزان ج : 13 ص : 529

و برخي اسکند را ذوالقرنين ناميده اند که نمي تواند درست باشد چون ذوالقرنين مؤمن به خدا و روز جزا بوده و خلاصه دين توحيد داشته در حالى كه اسكندر مردى مشرک بوده ، همچنان كه قربانى كردنش براى مشترى ، خود شاهد آن است .
و نيز قرآن كريم فرموده ذو القرنين يكى از بندگان صالح خدا بوده و به عدل و رفق مدارا مىكرده و تاريخ براى اسكندر خلاف اين را نوشته است
.
وسوم آنکه در هيچ يك از تواريخ آنان نيامده كه اسكندر مقدونى سدى به نام سد ياجوج و ماجوج به آن اوصافى كه قرآن ذكر فرموده ساخته باشد
.
و در كتاب البداية و النهايه در باره ذو القرنين گفته : اسحاق بن بشر از سعيد بن بشير از قتاده نقل كرده كه اسكندر همان ذو القرنين است ، و پدرش اولين قيصر روم بوده ، و از دودمان سام بن نوح بوده است
.
و اما ذو القرنين دوم اسكندر پسر فيلبس بوده است
.
)
آنگاه نسب او را به عيص بن اسحاق بن ابراهيم مىرساند و مىگويد : ( او مقدونى يونانى مصرى بوده ، و آن كسى بوده كه شهر اسكندريه را ساخته ، و تاريخ بنايش تاريخ رايج روم گشته ، و از اسكندر ذو القرنين به مدت بس طولانى متاخر بوده
.
و دومى نزديك سيصد سال قبل از مسيح بوده ، و ارسطاطاليس حكيم وزيرش بوده ، و همان كسى بوده كه دارا پسر دارا را كشته ، و ملوك فارس را ذليل ، و سرزمينشان را لگدكوب نموده است
.
در دنباله كلامش مىگويد ودرتخت جمشيد (پارسه ) پس از حمله و شکست ايرانيان کلي فجايع و کارهاي غير انساني قتل خونريزي هتک و ... انجام داده و ضمنا مردى مشرك و وزيرش مردى فيلسوف بوده ، و ميان دو عصر آنها نزديك دو هزار سال فاصله بوده است ، پس اين كجا و آن كجا ؟ نه بهم شبيهند ، و نه با هم برابر ، مگر كسى بسيار كودن باشد كه ميان اين دو اشتباه كند
.
بنا بر آنچه مقريزى آورده گفتار در دو جهت باقى مىماند
.
يكى اينكه اين ذو القرنين كه تبع حميرى است سدى كه ساخته در كجا است ؟
.
دوم اينكه آن امت مفسد در زمين كه سد براى جلوگيرى از فساد آنها ساخته شده چه امتى بودهاند ؟ و آيا اين سد يكى از همان سدهاى ساخته شده در يمن ، و يا پيرامون يمن ، از قبيل سد مارب است يا نه ؟ چون سدهايى كه در آن نواحى ساخته شده به منظور ذخيره ساختن آب براى آشاميدن ، و يا زراعت بوده است ، نه براى جلوگيرى از كسى
.
علاوه بر اينكه در هيچ يك آنها قطعههاى آهن و مس گداخته به كار نرفته ، در حالى كه قرآن سد ذو القرنين را اينچنين معرفى نموده
.
ترجمة الميزان ج : 13 ص : 534
.
و آيا در يمن و حوالى آن امتى بوده كه بر مردم هجوم برده باشند ، با اينكه همسايگان يمن غير از امثال قبط و آشور و كلدان و ... كسى نبوده ، و آنها نيز همه ملتهايى متمدن بودهاند ؟
.
يكى از بزرگان و محققين معاصر ما اين قول را تاييد كرده ، و آن را چنين توجيه مىكند : ذو القرنين مذكور در قرآن صدها سال قبل از اسكندر مقدونى بوده ، پس او اين نيست ، بلكه اين يكى از ملوك صالح ، از پيروان اذواء از ملوك يمن بوده ، و از عادت اين قوم اين بوده كه خود را با كلمه ذى لقب مىدادند ، مثلا مىگفتند : ذى همدان ، و يا ذى غمدان ، و يا ذى المنار ، و ذى الاذغار و ذى يزن و امثال آن
.
و اين ذو القرنين مردى يکتاپرست ، عادل ، نيكو سيرت ، قوى ، و داراى هيبت و شوكت بوده ، و با لشگرى بسيار انبوه به طرف مغرب رفته ، نخست بر مصر و سپس بر ما بعد آن مستولى شده ، و آنگاه همچنان در كناره درياى سفيد به سير خود ادامه داده تا به ساحل اقيانوس غربى رسيده ، و در آنجا آفتاب را ديده كه در عينى حمئة و يا حاميه فرو مىرود
.
سپس از آنجا رو به مشرق نهاده ، و در مسير خود آفريقا را بنا نهاده
.
مردى بوده بسيار حريص و خبره در بنائى و عمارت
.
و همچنان سير خود را ادامه داده تا به شبه جزيره و صحراهاى آسياى وسطى رسيده ، و از آنجا به تركستان ، و ديوار چين برخورده ، و در آنجا قومى را يافته كه خدا ميان آنان و آفتاب ساترى قرار نداده بود
.
سپس به طرف شمال متمايل و منحرف گشته ، تا به مدار السرطان رسيده ، و شايد همانجا باشد كه بر سر زبانها افتاده كه وى به ظلمات راه يافته است
.
اهل اين ديار از وى درخواست كردهاند كه برايشان سدى بسازد تا از رخنه ياجوج و ماجوج در بلادشان ايمن شوند ، چون يمنىها - و مخصوصا ذو القرنين - معروف به تخصص در ساختن سد بودهاند ، لذا ذو القرنين براى آنان سدى بنا نهاده است
.
حال اگر محل اين سد همان محل ديوار چين باشد ، كه فاصله ميان چين و مغول است ، ناگزير بايد بگوئيم قسمتى از آن ديوار بوده كه خراب شده ، و وى آن را ساخته است ، و اگر اصل ديوار چنين نباشد ، چون اصل آن را بعضى از ملوك چين قبل اين تاريخ ساخته بودهاند كه ديگر اشكالى باقى نمىماند
.
و به طورى كه مىگويند از جمله بناهايى كه

ترجمة الميزان ج : 13 ص : 541

است ، و نهر ديگرى است كه از تفليس عبور مىكند به نام كر
.
و داستان اين سد را يوسف ، مورخ يهودى در آنجا كه سرگذشت سياحت خود را در شمال قفقاز مىآورد ذكر كرده است
.
و اگر سد مورد بحث كه كورش ساخته عبارت از ديوار باب الابواب باشد كه در كنار درياي مازندران واقع است نبايد يوسف مورخ آن را در تاريخ خود بياورد ، زيرا در روزگار او هنوز ديوار باب الابواب ساخته نشده بود ، چون اين ديوار را به خسرو انوشيروان نسبت مىدهند و يوسف قبل از خسرو مىزيسته و به طورى كه گفتهاند در قرن اول ميلادى بوده است
.
علاوه بر اين كه سد باب الابواب قطعا غير سد ذو القرنينى است كه در قرآن آمده ، براى اينكه در ديوار باب الابواب آهن به كار نرفته
.
و اما ياجوج و ماجوج : بحث از تطورات حاكم بر لغات و سيرى كه زبانها در طول تاريخ كرده ما را بدين معنا رهنمون مىشود كه ياجوج و ماجوج همان مغوليان بودهاند ، چون اين دو كلمه به زبان چينى منگوك و يا منچوك است ، و معلوم مىشود كه دو كلمه مذكور به زبان عبرانى نقل شده و ياجوج و ماجوج خوانده شده است ، و در ترجمههائى كه به زبان يونانى براى اين دو كلمه كردهاند گوك و ماگوك مىشود ، و شباهت تامى كه ما بين ماگوك و منگوك هست حكم مىكند بر اينكه كلمه مزبور همان منگوك چينى است همچنانكه منغول و مغول نيز از آن مشتق و نظائر اين تطورات در الفاظ آنقدر هست كه نمىتوان شمرد
.
پس ياجوج و ماجوج مغول هستند و مغول امتى است كه در شمال شرقى آسيا زندگى مىكنند ، و در اعصار قديم امت بزرگى بودند كه مدتى به طرف چين حملهور مىشدند و مدتى از طريق داريال قفقاز به سرزمين ارمنستان و شمال ايران و ديگر نواحى سرازير مىشدند ، و مدتى ديگر يعنى بعد از آنكه سد ساخته شد به سمت شمال اروپا حمله مىبردند ، و اروپائيان آنها را سيت مىگفتند
.
و از اين نژاد گروهى به روم حملهور شدند كه در اين حمله دولت روم سقوط كرد
.
در سابق گفتيم كه از كتب عهد عتيق هم استفاده مىشود كه اين امت مفسد از سكنه اقصاى شمال بودند
.
اين بود خلاصهاى از كلام ابو الكلام ، كه هر چند بعضى از جوانبش خالى از اعتراضاتى نيست ، ليكن از هر گفتار ديگرى انطباقش با آيات قرآنى روشنتر و قابل قبولتر است .

ترجمة الميزان ج : 13 ص : 542
-
مفسرين و مورخين در بحث پيرامون اين داستان دقت و كنكاش زيادى كرده و سخن در اطراف آن به تمام گفتهاند ، و بيشترشان برآنند كه ياجوج و ماجوج امتى بسيار بزرگ بودهاند كه در شمال آسيا زندگى مىكردهاند ، و جمعى از ايشان اخبار وارد در قرآن كريم را كه در آخر الزمان خروج مىكنند و در زمين افساد مىكنند ، بر هجوم تاتار در نصف اول از قرن هفتم هجرى بر مغرب آسيا تطبيق كردهاند ، زيرا همين امت در آن زمان خروج نموده در خونريزى و ويرانگرى زرع و نسل و شهرها و نابود كردن نفوس و غارت اموال و فجايع افراطى نمودند كه تاريخ بشريت نظير آن را سراغ ندارد
.
مغولها اول سرزمين چين را در نور ديده آنگاه به تركستان و ايران و عراق و شام و قفقاز تا آسياى صغير روى آورده آنچه آثار تمدن سر راه خود ديدند ويران كردند و آنچه شهر و قلعه در مقابلشان قرار مىگرفت نابود مىساختند ، از آن جمله سمرقند و بخارا و خوارزم و مرو و نيشابور و رى و غيره بود ، در شهرهائى كه صدها هزار نفوس داشت در عرض يك روز يك نفر نفسكش را باقى نگذاشتند و از ساختمانهايش اثرى نماند حتى سنگى روى سنگ باقى نماند
.
بعد از ويرانگرى اين شهرها به بلاد خود برگشتند ، و پس از چندى دوباره به راه افتاده اهل بولونيا و بلاد مجر را نابود كردند و به روم حملهور شده و آنها را ناگزير به دادن جزيه كردند فجايعى كه اين قوم مرتكب شدند از حوصله شرح و تفصيل بيرون است
.
مفسرين و مورخين كه گفتيم اين حوادث را تحرير نمودهاند از قضيه سد به كلى سكوت كردهاند
.
در حقيقت به خاطر اينكه مساله سد يك مساله پيچيدهاى بوده لذا از زير بار تحقيق آن شانه خالى كردهاند ، زيرا ظاهر آيه فما اسطاعوا ان يظهروه و ما استطاعوا له نقبا قال هذا رحمة من ربى فاذا جاء وعد ربى جعله دكاء و كان وعد ربى حقا و تركنا بعضهم يومئذ يموج فى بعض ... به طورى كه خود ايشان تفسير كردهاند اين است كه اين امت مفسد و

ترجمة الميزان ج : 13 ص : 544

مؤيد اين معنا سياق آيه : حتى اذا فتحت ياجوج و ماجوج و هم من كل حدب ينسلون است كه خبر از هجوم ياجوج و ماجوج مىدهد و اسمى از سد نمىبرد
.
البته كلمه دك يك معناى ديگر نيز دارد ، و آن عبارت از دفن است كه در صحاح گفته : دككت الركى اين است كه من چاه را با خاك دفن كردم
.
و باز معناى ديگرى دارد ، و آن اين است كه كوه به صورت تلهاى خاك در آيد ، كه باز در صحاح گفته : تدكدكت الجبال يعنى كوهها تلهائى از خاك شدند ، و مفرد آن دكاء مىآيد
.
بنا بر اين ممكن است احتمال دهيم كه سد ذو القرنين كه از بناهاى عهد قديم است به وسيله بادهاى شديد در زمين دفن شده باشد ، و يا سيلهاى مهيب آبرفتهائى جديد پديد آورده و باعث وسعت درياها شده در نتيجه سد مزبور غرق شده باشد كه براى بدست آوردن اينگونه حوادث جوى بايد به علم ژئولوژى مراجعه كرد
.
پس ديگر جاى اشكالى باقى نمىماند ، و ليكن با همه اين احوال وجه قبلى موجهتر است - و خدا بهتر مىداند .


تفسير نمونه ج : 12 رويه هاي (صفحه هاي) : 338 و 532 و 532 و 551 و 552

تفسير : سد ذو القرنين چگونه ساخته شد ؟
آيات فوق به يكى ديگر از سفرهاى ذو القرنين اشاره كرده مىگويد : بعد از اين ماجرا باز از اسباب مهمى كه در اختيار داشت بهره گرفت همچنان راه خود ادامه داد تا به ميان دو كوه رسيد ، و در آنجا گروهى غير از آن دو گروه سابق يافت كه هيچ سخنى را نمىفهميدند اشاره به اينكه او به يك منطقه كوهستانى رسيد و در آنجا جمعيتى ) غير از دو جمعيتى كه در شرق و غرب يافته بود ( مشاهده كرد كه از نظر تمدن در سطح بسيار پائينى بودند ، چرا كه يكى از روشنترين نشانههاى تمدن انسانى ، همان سخن گفتن او است
.
بعضى نيز اين احتمال را دادهاند كه منظور از جمله لا يكادون يفقهون قولا اين نيست كه آنها به زبانهاى معروف آشنا نبودند ، بلكه آنها محتواى سخن را درك نمىكردند ، يعنى از نظر فكرى بسيار عقب مانده بودند

در اينكه اين دو كوه كجا بوده - همانند ساير جنبههاى تاريخى و جغرافيائى اين سرگذشت - در پايان بحث تفسيرى سخن خواهيم گفت
.
در اين هنگام آن جمعيت كه از ناحيه دشمنان خونخوار و سرسختى بنام ياجوج و ماجوج در عذاب بودند ، مقدم ذو القرنين را كه داراى قدرت و امكانات عظيمى بود ، غنيمت شمردند ، دست به دامن او زدند و گفتند : اى ذو القرنين ! ياجوج و ماجوج در اين سرزمين فساد مىكنند ، آيا ممكن است ما هزينهاى در اختيار تو بگذاريم كه ميان ما و آنها سدى ايجاد كنى

اما ذو القرنين در پاسخ آنها چنين اظهار داشت كه آنچه را خدا در اختيار من گذارده ) از آنچه شما مىخواهيد بگذاريد ( بهتر است و نيازى به كمك مالى شما ندارم

مرا با نيروئى يارى كنيد ، تا ميان شما و اين دو قوم مفسد ، سد نيرومندى ايجاد كنم

سپس چنين دستور داد : قطعات بزرگ آهن براى من بياوريد
هنگامى كه قطعات آهن آماده شد ، دستور چيدن آنها را به روى يكديگر صادر كرد تا كاملا ميان دو كوه را پوشاند صدف در اينجا به معنى كناره كوه است ، و از اين تعبير روشن مىشود كه ميان دو كناره كوه شكافى بوده كه ياجوج و ماجوج از آن وارد مىشدند ، ذو القرنين تصميم داشت آن را پر كند
.
به هر حال سومين دستور ذو القرنين اين بود كه به آنها گفت مواد آتشزا ) هيزم و مانند آن ( بياوريد و آنرا در دو طرف اين سد قرار دهيد ، و با وسائلى كه در اختيار داريد در آن آتش بدميد تا قطعات آهن را ، سرخ و گداخته كرد در حقيقت او مىخواست ، از اين طريق قطعات آهن را به يكديگر پيوند دهد و سد يكپارچهاى بسازد ، و با اين طرح عجيب ، همان كارى را كه امروز بوسيله جوشكارى انجام مىدهند انجام داد ، يعنى به قدرى حرارت به آهنها داده شد كه كمى نرم شدند و به هم جوش خوردند
! .
سرانجام آخرين دستور را چنين صادر كرد : گفت مس ذوب شده براى من بياوريد تا بروى اين سد بريزم

و به اين ترتيب مجموعه آن سد آهنين را با لايهاى از مس پوشانيد و آن را از نفوذ هوا و پوسيدن حفظ كرد
!
بعضى از مفسران نيز گفتهاند كه در دانش امروز به اثبات رسيده كه اگر مقدارى مس به آهن اضافه كنند مقاومت آن را بسيار زيادتر مىكند ، ذو القرنين سازنده يكى از مهمترين و نيرومندترين سدها است ، سدى كه در آن بجاى آجر و سنگ از آهن و مس استفاده شد ) و اگر مصالح ديگر در ساختمان آن نيز به كار رفته باشد تحت الشعاع اين فلزات بود ( و هدف او از ساختن اين سد كمك به گروهى مستضعف در مقابل ظلم و ستم قوم ياجوج و ماجوج بوده است .

- ياجوج و ماجوج كيانند ؟
در قرآن مجيد در دو سوره از ياجوج و ماجوج سخن به ميان آمده ، يكى در آيات مورد بحث و ديگر در سوره انبياء آيه 96 .
آيات قرآن به خوبى گواهى مىدهد كه اين دو نام متعلق به دو قبيله وحشى خونخوار بوده است كه مزاحمت شديدى براى ساكنان اطراف مركز سكونت خود داشتهاند .
در تورات در كتاب حزقيل فصل سى و هشتم و فصل سى و نهم ، و در كتاب رؤياى يوحنا فصل بيستم از آنها به عنوان گوگ و ماگوگ ياد شده است كه معرب آن ياجوج و ماجوج مىباشد .
به گفته مفسر بزرگ ، علامه طباطبائى در الميزان از مجموع گفتههاى تورات استفاده مىشود كه ماجوج يا ياجوج و ماجوج ، گروه يا گروههاى بزرگى بودند كه در دوردستترين نقطه شمال آسيا زندگى داشتند مردمى جنگجو و غارتگر بودند .
بعضى معتقدند اين دو كلمه عبرى است ، ولى در اصل از زبان يونانى به عبرى منتقل شده است و در زبان يونانى گاگ و ماگاگ تلفظ مىشده كه در ساير لغات اروپائى نيز به همين صورت انتقال يافته است .
دلائل فراوانى از تاريخ در دست است كه در منطقه شمال شرقى زمين در نواحى مغولستان در زمانهاى گذشته گوئى چشمه جوشانى از انسان وجود داشته ، مردم اين منطقه به سرعت زاد و ولد مىكردند ، و پس از كثرت و فزونى به سمت شرق ، يا جنوب سرازير مىشدند ، و همچون سيل روانى اين سرزمينها را زير پوشش خود قرار مىدادند ، و تدريجا در آنجا ساكن مىگشتند .
براى حركت سيلآساى اين اقوام ، دورانهاى مختلفى در تاريخ آمده است
كه يكى از آنها دوران هجوم اين قبائل وحشى در قرن چهارم ميلادى تحت زمامدارى آتيلا بود كه تمدن امپراطورى روم را از ميان بردند .
و دوران ديگر كه ضمنا آخرين دوران هجوم آنها محسوب مىشود در قرن دوازدهم ميلادى به سرپرستى چنگيز خان صورت گرفت كه بر ممالك اسلامى و عربى ، هجوم آوردند و بسيارى از شهرها از جمله بغداد را ويران نمودند .
در عصر كورش نيز هجومى از ناحيه آنها اتفاق افتاد كه در حدود سال پانصد قبل از ميلاد بود ، ولى در اين تاريخ ، حكومت متحد ماد و فارس به وجود آمد و اوضاع تغيير كرد و آسياى غربى از حملات اين قبائل آسوده شد .
به اين ترتيب نزديك به نظر مىرسد كه ياجوج و ماجوج از همين قبائل وحشى بودهاند كه مردم قفقاز به هنگام سفر كورش بزرگ به آن منطقه تقاضاى جلوگيرى از آنها را از وى نمودند ، و او نيز اقدام به كشيدن سد معروف ذو القرنين نمود .

پس کوروش کبير بنا به اسناد و شواهد تاريخي همان ذوالقرنين مي باشد
.
مهرش افزون پيوسته ي ايران و ايرانش هميشه جاويد باد. درود بر روان پاکش

نوشته شده توسط پادشاه کبیر (کوروش) در شنبه بیست و هشتم بهمن 1385 ساعت 14:52 | لینک ثابت |
 
business articles
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar