به دشمنان خود
و هر چه در آخرت قسمت كرده اي
به دوستان خود ده
كه مرا تو بسي؛"
"بار خدايا! اگر مرا فرداي قيامت به دوزخ فرستي
سري آشكار كنم كه دوزخ از من به هزارساله راه بگريزد"؛
"خدايا! كار من و آرزوي من در دنيا -از جمله ي دنيا-
ياد تست
و در آخرت -از جمله ي آخرت-
لقاي تست.
از من اينست كه گفتم
تو هز چه خواهي ميكن؛"
" بار خدايا ! اگر مرا در دوزخ كني
من فرياد برآرم كه
وي را دوست داشتم؛ با دوست اين كنند؟!؛"...
دریچه ی باز قفس بر تازگی باغ ها سرانگیز است.
اما،بال از جنبش رسته است.
وسوسه ی چمن ها بیهوده است.
میان پرنده و پرواز،فراموشی بال و پر است.
در چشم پرنده قطره ی بینایی است:
ساقه به بالا میرود.میوه فرو می افتد.دگرگونی غمناک است.
نور،آلودگی است.نوسان،آلودگی است.رفتن،آلودگی.
پرنده در خواب بال و پرش تنها مانده است.
چشمانش پرتو میوه ها را می راند.
سرودش بر زیر و بم شاخه ها پیشی گرفته است.
سرشاری اش قفس را می لرزاند.
نسیم،هوا را میشکند:دریچه ی قفس بی تاب است
--------------------------------------------------------------------------------------------
سهراب سپهری ////هشت کتاب
--------------------------------------------------------------------------------------------
تولد یگانه منجی عالم بشریت بر همه ی مسلمین جهان مبارک باد
اگه يه روز تو بيابونه دلت سرگردون بموني چي ميشه؟
اگه يه روز همه خار هاي عالم بيان و فرو برن تو قلبت کي بايد زخماي دلت رو دوا کنه؟
و اگه يه روز خورشيدي تو قلبت طلوع کنه که ديگه هيچوقت غروب نکنه ...
اگه تو دلت يه نسيمي وزيدن بگيره که دلت رو تبديل به يک سرزمين هميشه سرسبز
کنه ...جايي که تا چشم کار ميکنه گله و بوي گل...گلهاي بي خار ...
يه سرزمين پاک پر نشاط و باور نکردني...
اينا فرقشون با همديگه چيه؟
کي مي خواد چه جوري باشه؟
هر کي هر جوري هست خودش خواسته؟؟
تا که نشاني از سرشار بودن لحظه هايم بيايم...
آغوشم باز است و انتظارم ممتد ...
با هر ضربانه کهکشان؛ غرق تر و غرق تر ميشوم ...
نا اميدي شناور در درياي اميدم...
اميد من ...
........ اميد ...
............... اميد ...
.......................اميد...
و بي تو (ey khoda) زندگي چه بي رنگ است ...
و بي تو حتي اگر چه مخفي پشت بوته هاي فراموشيه لحظه ها باشي ؛ زندگي به پشيزي هم نمي ارزد!
اگر نمي خواهي شاهراه باشي
كوره راهي باش،
اگر نمي خواهي خورشيد باشي
ستاره اي باش،
مقدار،
نشانگر پيروزي و شكست نيست.
بهترين هر آنچه خواهي باش.
(داگلاس مالوت)
اگر روي زمين ثروت كافي براي خريدن قصري را نداري
بايد اول آن را در آسمان بنا كني
پس از چندي يك شهابسنگ آن قصر را براي تو به زمين مي آورد.
(هنري ديويد تورو)
زندگي، گره اي نيست كه در جستجوي گشودنش باشيم،
زندگي واقعيتيست بسيار مفيد
كه بايد تجربه اش كرد.
(سورن كي ير كگا آرد)
مي داني چرا مستقيما بسوي بهشت نرفتي؟
چون تو آرزوهايي داشتي كه برآورده نكرده بودي،
همچون خلاقي كه خلق نكرده بود.
اينك مجوز زندگي محدود در اين كارگاه بينهايت را داري،
طرحي از موفقيت را كه در سر داري، از صخره هاي بيستون بتراش،
و براي حسرت به دلان آينده بجا بگذار.
و بسوي بهشت روانه شو...
(محمد ح. انصاري)

راهي كه تا حالا طي نشده
تو جنگل زرد يه دو راهي بود
كه نمي شد همزمان جفتشو پيمود
جاي من اونجا وايسادي
داري اعماق اولي رو مي بيني
تا اونجايي كه باشه ديدني
اون يكي رو قشنگتر نگاه مي كني
شايد چيزاي باحالتر توش ببيني
چون بنظر سرسبزتر مياد از اولي
اگرچه هر كدوم رو كه طي كني
سرسبز ميشه مثل اون يكي
صبح ميشه تو هر كدوم كه بري
جاپات هم نمي مونه رو هيچ برگي
آه ... من اولين گام رو فردا مي ذارم
تا بتونم ترجيح بدم يكي رو به اون يكي
چون به برگشتن هم شك دارم بدجوري
بارها بايد مي سرودم اندوهگين:
زمان رفت اينجا و عمري بعد از اين
تو جنگلي يه دو راهي بود، رو بروي من
اينبار عزم كردم در آن متروكتر
تا كه گشت دنياي هر روزه ام شادتر
رابرت فراست

We today from strangers cannot divide
So drunk that we don’t know where we reside.
In this love, we departed our very mind
Madness and desperation we cannot hide.
In this trap they said there is a hidden bait
So trapped, we are the bait they implied.
Spare us the moral of this story
Stories and fantasies our hearts deride.
Your brush combed the fibers of my heart,
Ecstatic, brush from the hair cannot divide.
Flame of love unseen by the blind at heart
To the flame, the moth must glide with much pride.
Give us wine and ask us not how many cups
In this love cup and wine are both denied.
On the path bears and lions, vicious cougars,
Courage our guide, on the path forward we ride.
Shams-e Tabriz this flowing wine supplied
Once again cup and keg ain’t identified.
و هيچكس نمي پرسد ...
زندگي انسان ِ فاني بر كره ي خاك چيست؟ *-از وبلاگ شفا
بيشتر ِ مردم
چون گرداب
به گرد خود مي چرخند
مي خورند و مي آشامند
و پريشان مي گويند
مايه اي به چنگ مي آورند
و به راهي هدر مي دهند
به اوج مي روند
و به خاك مي افتند
كورانه مي كوشند
و چيزي نمي يابند
و آنگاه مي ميرند و محو مي شوند
و هيچكس نمي پرسد
كه آنان چه شدند و كجا رفتند
چنانكه هيچكس نمي پرسد
هزاران هزار موج كه در پهنه ي اقيانوس ِ روشن از مهتاب
هر دم خيز مي گيرند و كف بر لب مي آورند
و لحظه اي مي پايند و از ميان مي روند
چه مي شوند؟
اما گروه ديگري از ما آدميان هستند
كه عطشي سوزان و سيري ناپذير در جانشان بر افروخته
نه عمر با عاميان گذارند
و نه بي هدف به هر سوي بگردند
و نه چون توده اي از غبار
در گردبادي بي مقصود سرگردان باشند
آري، دسته اي از ما آدميان مي كوشيم
تا پيش از مرگ
كاري كنيم و يكسر بي ثمر نرويم
بلكه از اين سيل خروشان ِ پر شتاب
كه به مرداب ِ فراموشي مي ريزد
چيزي برباييم
نه آنكه تنها
شكم ِ گورهاي بلعنده را پر كنيم
...
...........................................
For the love of God, no other love seek
In the abode of Soul, no other task seek
Other than the Beloved, never seek another mate
Seek not to doubt, trivia make you weak.
Another love, another task, is an impossible fate
In thy Godly faith, seek not doubt’s stench & reek
In soul’s territory, heart’s courage is great
With such courage turn from strangers and paths oblique.
Half the world like vultures, half carcass-like wait
Cast not vulture’s eyes upon the dead and the meek.
If seduces with looks, with features and trait
Try to see the thorns in that rosy cheek.
Upon temptations dwell not, nor debate
Don’t make a leader from every lost freak.
Trust not the one who turns from love to hate
Secrets of your heart with such do not speak.
If the Light of Shams shone upon you of late
Concern not yourself with this passing garden’s state


Go and die, go and die,
For this love go and die,
When in this love you die
You will let spirits fly.Go and die, go and die,
Fear no death, don’t be shy
When in this dust you lie
Your spirit will soar up high.Go and die, go and die,
Let this existence pass by
This existence is your tie
And prisoners you and I.With an axe cut the tie
And this, your prison, defy
When your chains you untie
With Kings, identify.Go and die, go and die,
The handsome King satisfy
For the Lord when you die
Your glories multiply.Go and die, go and die,
Like the tearful clouds, cry
When the cloud has run dry
You are the light of the eye.Silence try, silence try
As close as you get to die
All your life, you apply
Your sigh and silence deny.

ساعتی از شعر سیاه
به تنم مشق کبود نفرت
و به چشمان من
همه از قصه و شعر
همه از خواب و خیال
و به پرواز همه پوچ و محال
و همه از سر این سرزدگی
""" اندکی صبر ٬ سحر نزدیک است """
و سحر!
و همیشه به نگاه
به کلام
به سخنهای مدام
همه از بند به من می گویند
همه از رنج به من می گویند
و من اما ساکن
به همیشه ٬
به نفسهای من
به قفسهای نفسهای من
و به سرپنجه
به زجه
همه درد
همه ناله ٬ همه سرد
و نگاهی پی مرگ
" که کاش امشب مرگ
به تنم سر بزند "
.................................
*-از وبلاگ تنهاییها

چون شاخه اي لرزان شوي
در اشکها غلطان شوي
ديگر نمي خواهم تورا...
گر يارم شوي
شمع شب تارم شوي
شادان ديدارم شوي
ديگر نمي خواهم تورا...
گر محرم رازم شوي
شکسته چون سازم شوي
تنها گل نازم شوي
ديگر نمي خواهم تورا...
گر باز گردي از خطا
دنبالم آيي هر کجا
اي سنگدل اي بي وفا
ديگر نمي خواهم تورا...
---------------------------------------------------------------------
از وب لاگ o0aida


